«مالکوم» در «حس ششم»*

به گواهی متن تقدیرنامه‌ای که از سوی شهرداری به دکتر مالکوم کرو اهدا شده، مالکوم در شناسایی و شناخت دستاوردهای برجسته‌ در زمینه‌ روان‌شناسی کودک و همچنین در خصوص فداکاری در انجام وظیفه و نیز ادامه‌ تلاش در بهبود کیفیت زندگی کودکان و خانواده‌های ایشان موفقیت قابل تقدیری را به دست آورده که به همین منظور «شهر فیلادلفیا با کمال افتخار لوح یادبودی را از سوی شهردار به پسر این شهر، دکتر مالکوم کرو به خاطر فعالیت شگرف حرفه‌ای و به پاس خدمات ارزنده‌ او تقدیم می‌دارد»، اما نکته اینجاست که مالکوم برخلاف همسرش نه فقط از بابت این تقدیر و تحسین، شگفت‌زده نیست بلکه کوچک‌ترین ارزش و اهمیتی برای این لوح قائل نبوده و درباره‌اش می‌گوید: «بهتره توی دستشویی آویزونش کنیم.»

 دلیل این بی‌توجهی شاید این باشد که کمال‌طلبی و حقیقت‌جویی دکتر کرو به او اجازه نمی‌دهد از کار خود راضی و نسبت به نقایص علمی و شناختی شخصیت خود غافل باشد. آنا، همسر مالکوم به شوهرش افتخار می‌کند که به گفته اهل شهر، او موهبتی الهی برای تعلیم و تربیت فرزندانشان است. آنا در واکنش به بی‌اعتنایی مالکوم نسبت به متن تقدیرنامه می‌گوید: «من معتقدم آنچه که آنها در این لوح تقدیر نوشته‌اند حقیقت دارد.» مالکوم از آنا بابت این ابراز لطف تشکر می‌کند اما ته دل ناآرام و دل‌نگران است. او آشکارا از فعالیت درمانی خود ناراضی است.

طولی نمی‌کشد که هم ما و هم آنا دلیل این نارضایتی مالکوم را دریابیم و بدانیم که مالکوم اگر در نظر مسوولان شهر، قهرمان است و شهروند نمونه، در نظر مردم شهر و بیماران نیازمند به درمان معلوم نیست این‌گونه باشد. به عقیده‌ جوان شکست‌خورده‌ای همچون وینسنت گری که در کودکی بیمار مالکوم بوده این دکتر به ظاهر دانا خیلی چیزها را نمی‌داند. برای همین هم در تشخیص بیماری او دچار اشتباه شده و او را جواب کرده و حالا راهی ندارد جز این‌که تقاص این اشتباه را ـ‌ که در نظر وینسنت فقط مرگ است و نابودی ـ بپردازد.

مالکوم تقاص بی‌ایمانی‌اش را می‌دهد. تقاص نگرش علمی محض و تجربه‌گرایی بیگانه با ایمان به ماوراء الطبیعه را. تقاص این را که جز تئوری‌های علمی روان‌شناسی به هیچ حقیقت دیگری باور ندارد. تقاص این را که هرآنچه به چشم سر دیدنی نیست، وهم و پارانویا می‌داند و هر آنچه را که مثل خودش محدود به قیود مادی و زمینی نیست، بیمار می‌انگارد.

اما این مرگ، پایان زندگی مالکوم نیست. او یک فرصت دیگر دارد تا خطای گذشته را جبران کند و این فرصت استثنایی پس از مرگ به او داده می‌شود. شاید به دلیل همان حقیقت‌جویی‌اش و این‌که اگرچه به بسیاری از اصلی‌ترین حقایق عالم وجود اعتقاد و باور نداشت اما چه بسا در آرزوی این ایمان نداشته می‌سوخت و می‌گداخت. اگر مرگ تقاص بی‌ایمانی مالکوم بود، نجات و سعادت در زندگی پس از مرگ و بخشوده شدن و ورود به حریم نور، پاداش ایمان دوباره‌ اوست. مالکوم، وینسنت را باور نکرد و کشته شد ولی در عوض کودک نیازمند دیگری به نام کول را باور کرد و حیات دوباره یافت؛ حیاتی باقی‌تر و ماناتر از حیات نخست.

 

* محصول 1999 آمریکا، کارگردان: ام نایت شیامالان، بازیگران: بروس ویلیس و هیلی جوئل آزمنت.

/ 0 نظر / 56 بازدید