نگاهی به فیلم «نقطه سیاه»

دلایل زیادی هست که موجب شود بعضی انسان‌ها در مقاطعی از زندگی‌شان بیشتر به هم نزدیک شوند و صمیمیت بیشتری میان آنان ایجاد شود؛ اما عمده این دلایل می‌تواند وجود شباهت‌ها یا خصوصیاتی مشابه در زندگی این آدم‌ها باشد. آنها می‌توانند شغلی مشابه داشته باشند یا در محیط مشابهی کار کنند. می‌توانند تصادفا یا اجبارا در موقعیت‌های منطقی یا عاطفی مشابهی قرار گیرند و به دلخواه یا به ناگزیر تجاربی مشترک را از سر بگذرانند.

حتی منافع مادی مشترک هم گاهی اوقات می‌توانند موجب چنین صمیمیت‌هایی باشند، هرچند مسلم است که وجود ویژگی‌های معنوی مشابه درجات عالی‌تر و انسانی‌تری از این نوع رفاقت‌ها را موجب خواهد شد. گاهی وقت‌ها بعضی انسان‌ها در موقعیت‌های مشابهی قرار می‌گیرند که اهداف و انگیزه‌های مشابهی برای اعمالشان تعریف می‌کنند. این اهداف، انگیزه‌ها و کنش‌های مشابه، به ناگزیر موجب می‌شوند این آدم‌ها برای رسیدن به مقصود کنار هم قرار گیرند و در راه رسیدن به این مقصود به یکدیگر کمک کنند. حتی گاه، در ادامه مسیرشان، آنها آنقدر با یکدیگر یار و همراه می‌شوند که سرنوشت‌های مشابهی پیدا می‌کنند. غم‌ها و شادی‌هایشان یکی می‌شود، رنج‌ها و سرخوشی‌هایشان به یکدیگر گره می‌خورد و هرچه می‌گذرد بیشتر رفتار و کردارشان به یکدیگر شبیه می‌شوند. مضامینی از این گونه همراهی‌ها و همدلی‌ها معمولا آنقدر حامل بار جذابیت دراماتیک بوده‌اند که فیلم‌های مهمی در تاریخ سینما براساس آنها ساخته و پرداخته شود؛ فیلم‌هایی چون بوچ کسیدی و ساندنس کید (جورج روی هیل، 1969)، نیش (جورج روی هیل، 1973)، تلما و لوئیز (رایدلی اسکات، 1993) و رونین (جان فرانکن هایمر، 1998).

اما همین رفاقت‌های اسطوره‌ای گاهی می‌توانند در یک چشم به هم زدن فاجعه‌ای را نیز بیافرینند و آن وقتی است که یکی از دو طرف این رفاقت به هر دلیلی به طرف دیگر خیانت کند. آن وقت است که آن صمیمیت و دوستی رویایی ناگهان تبدیل به یک کینه و تنفر بی‌حد و حصر می‌شود که می‌تواند تا سال‌ها دوام یابد و تبدیل به غده‌ای چرکین شود. در اینجا اگر شخصیت اصلی از دام خیانتی که رفیق دیرینه‌اش برایش چیده با معجزه‌ای نجات یابد، معمولا هدفش یک چیز بیشتر نخواهد بود، این که دوست سابق و دشمن امروزش را هرچه زودتر بیابد و انتقام سخت روزهای خوش از دست رفته را از او بگیرد. در فیلم Point??Blank که از سینما 4 پخش خواهد شد و «نقطه سیاه» نام دارد نیز شخصیت اصلی فیلم با واقعیت تراژیک چنین خیانت تلخی دست و پنجه نرم می‌کند. شخصیت اصلی این فیلم، واکر از اعتمادی عمیق به دوستی صمیمی به نام مال ریس زخم می‌خورد و هرچند جان سالم به در می‌برد، اما خاطره تلخ و تحمل‌ناپذیر این خیانت در روح و جانش باقی می‌ماند، اما تفاوت فیلم نقطه سیاه با فیلم‌های مشابه با?محوریت مضمونی خیانت در رفاقت این است که واکر پس از جان به در بردن از خیانت یار گرمابه و گلستانش هدفی عمیق‌تر از یک انتقام ساده دارد. او در پی جبران آن است که در این میانه از دست داده و در این خصوص انتقام کشیدن از مال ریس برایش همچون یک هدف ابتدایی جلوه می‌کند. او برای اینکه مرهمی بر زخم‌های ناسور درونش بگذارد می‌خواهد پول‌هایی را که از دست داده است، بازستاند اما این هدف بسیار دست‌نیافتنی‌تر از انتقام کشیدن ساده از مال ریس برایش رخ می‌نماید؛ چراکه برای دست یافتن به این آرمان او ناگزیر است با سازمان مخوف تبهکاری دربیفتد که فساد و تباهی سرتاپای وجودش را فراگرفته است. این سازمان به هیچ قیمتی حاضر نخواهد شد زیر بار خواسته واکر برود، حتی اگر در راه مقاومت در برابر این خواسته تعداد زیادی قربانی هم لازم باشد. در تحلیلی دیگر می‌توان گفت جهان برساخته در این فیلم می‌تواند تمثیلی از دنیای تیره و تاریک سرمایه‌داری نیز باشد. دنیایی که در آن آمال و آرزوها و خواسته‌های مشروع آدم‌ها پایمال می‌شود تا یک سیستم فاسد بتواند همچنان به حیات خود در راستای سیاست‌هایی واحد و یکپارچه ادامه دهد. سیاست‌هایی که بیشتر برای منافع سردمداران چنین سیستمی عمل می‌کند و به منافع اعضای جزیی‌اش وقعی نمی‌نهد و وقتی هم که ناگهان یکی از این اعضای خرد برای احقاق حق خویش برمی‌آشوبد و دست به طغیانی فردی می‌زند، سیستم سرمایه سالارانه تلاش می‌کند تا به هر طریقی که شده او را ساکت کند.

کارگردان فیلم نقطه سیاه، با نام اصلی Point??Blank جان بورمن است. وی که متولد سال 1933 در لندن است، قبل از این که کارگردان سینما شود کار در خشکشویی، نگارش نقد در یک مجله ویژه زنان و یک ایستگاه رادیویی را تجربه کرد تا سرانجام توانست وارد تلویزیون شود و برای شبکه تلویزیونی بی.بی.سی بریستول کار کند. او کارش را در آنجا به عنوان دستیار شروع کرد، اما سپس کارگردانی مستندهایی چون «تازه‌واردها» (1964) را تجربه کرد. دوستی بورمن با لی ماروین شرایطی را برای این کارگردان انگلیسی ایجاد کرد تا پایش به هالیوود هم باز شود و فیلم‌هایی چون «نقطه سیاه» (1967) و «جهنم در اقیانوس آرام» (1968) را در هالیوود کارگردانی کند. بورمن سپس به انگلستان بازگشت و فیلم‌هایی چون آخرین شیر (1970)، زاردوز (1974) و جن‌گیر2: مرتد (1977) را ساخت. او با فیلم‌هایی چون «شمشیر آرتورشاه» (1981)، «جنگل زمرد سبز» (1985) و داستان خود زندگینامه‌ای‌اش، «امید و افتخار» (1987) به شهرت رسید. در فیلم امید و افتخار جان بورمن تجربه شخصی‌اش را از دوران کودکی خود بعد از جنگ جهانی دوم بازگو کرد که دومین نامزدی اسکار را برای او، بعد از نامزدی‌اش برای فیلم «رستگاری» (1972) به ارمغان آورد.

بازیگر نقش واکر در فیلم نقطه سیاه هم دوست صمیمی جان بورمن، یعنی لی ماروین است. همان بازیگری که آنچنان که گفتیم باعث شد پای بورمن به هالیوود هم باز شود و نقطه سیاه، یکی از فیلم‌هایی بود که بورمن با همکاری و مساعدت ماروین در هالیوود ساخت. لی ماروین، بازیگری با موهای نابهنگام سفید شده که ابتدا معمولا در نقش‌های دوم فیلم‌ها به عنوان سمبل رفتارهای تبهکارانه شناخته می‌شد، بعدها تغییر جهت داد و ستاره هر دو نوع فیلم‌های اکشن و درام شد. لی ماروین که سال 1924 در نیویورک به دنیا آمد، در نوجوانی پرشر و شور و اصلاح‌ناپذیر به نظر می‌رسید. او از چندین مدرسه اخراج شد و پدر و مادرش مجبور شدند او را به یک مدرسه ویژه با نام سنت‌لئو بفرستند که البته در آنجا هم چندان دوام نیاورد و سپس در ابتدای جنگ جهانی دوم به نیروی دریایی پیوست. در سال 1944 در نبرد سایپان با ارتش ژاپن مجروح شد و برای ادامه خدمت سربازی‌اش شغل دیگری به او داده شد که به‌طور اتفاقی منجر به بازی‌اش در یک نمایش محلی شد و موجب شد به نیویورک برود، درس بازیگری بخواند و نقش‌های تئاتری کوچکی ایفا کند و بتدریج با ایفای نقش‌های بزرگ‌تر موفقیت‌آمیز در تئاتر به هالیوود راه پیدا کند و با بازی خوبش در فیلم‌هایی چون «8 مرد آهنین» (1952) و «یک وحشی» (1953) نام خود را در تاریخ سینما ثبت کند. موفقیت ماروین وقتی به اوج خود رسید که وی در فیلم وسترن کمدی «کت بالو» (1965) در یک نقش دوتایی، شخصیت‌های یک ششلول بند و همزاد شریرش را به طور همزمان بازی کرد و اسکار بهترین بازیگر مرد را برایش تصاحب کرد و... لی ماروین سال 1987 در توسکان آریزونا بدرود حیات گفت.

تماشای فیلم نقطه سیاه از برنامه سینما 4 برای تماشاگران جدی‌تر سینما فرصت مغتنمی است تا با یک فیلم شاید کمتر شناخته شده ژانر نوآر و گنگستری تاریخ سینما آشنا شوند. این فیلم که یکی از معدود آثار کارگردان مطرح انگلیسی‌اش در هالیوود است، می‌تواند اثری خوش ساخت قلمداد شود که با رعایت قواعد ژانر، داستانی محکم و چندلایه را بدون لکنت و روان و جذاب تعریف می‌کند.

محمد هاشمی

/ 0 نظر / 11 بازدید