«کارلیتو» در «راه کارلیتو»

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.

«کارلیتو» در «راه کارلیتو»

هیچ‌کس بهتر و صادقانه‌تر از خودش نمی‌تواند کارلیتو را معرفی کند؛ زمانی که با هیجان فراوان و بی‌پروا در دادگاه این سخنان را در دفاع از خود به زبان می‌آورد: «بدون مقدمه چینی، بنده دیگه هیچ اشتیاقی به زندگی بی قید و بند ندارم... من مبتلا به بیماری رایج زمونه بودم اما گذروندن این همه سال از عمرم توی زندان استرلینگ، گرین هون و سینگ سینگ من رو درمان کرده. من تولدی دوباره داشتم. می‌دونم این حرف‌هارو از خیلی‌ها می‌شنوید جناب قاضی، اما کاملا جدی می‌گم. این واقعیت محضه، من عوض شدم. عوض شدم اما نه در طول 30 سالی که شما فکر می‌کردید، فقط 5 سال. درسته قربان 5 سال. به من نگاه کنید کاملا تنبیه شدم. تجدید نیرو کردم و حالا واقعا خوب خوب شدم... دلم می‌خواد از خدای متعال تشکر کنم که بدون خواست اون هیچ پرونده‌ای بسته نمی‌شه.

« در طول این سخنرانی با آب و تاب، دیوید، وکیل و دوست کارلیتو زیر لب پوزخند می‌زند و بعد از جلسه هم به او می‌گوید: «چه مزخرفاتی تحویلش دادی» اما پاسخ کارلیتو این است: «اصلا هم مزخرف نبود. کلمه به کلمه اش رو با صداقت گفتم». شاید ما هم باور نکنیم اما این ادعاهای تکراری و بظاهر مضحک، حقیقت محض است. او می‌گوید: «من دیگه آزادم. منظورم فقط از زندان نیست. بالاخره آزاد شدم» و بی پروا در میان جمعیت روبه روی دادگاه فریاد می‌زند: «از خدای متعال به خاطر آزادیم ممنونم.»

کارلیتو وقتی به دیوید می‌گوید برنامه‌اش برای زندگی جدیدش شراکت در کار کرایه ماشین است، دیوید از خنده می‌ترکد! و در مقابل دلیل کارلیتو که: «حداقل توی این کار کسی کشته نمی‌شه». می‌گوید: «این فقط یه رویاست». دیوید نمی‌تواند باور کند کارلیتو چنین زندگی شسته رفته و بی‌خلافی را بتواند تحمل کند. اما حرف امروز کارلیتو این جمله آرمانی زیباست: «آدم با رویاهاش زنده است دیوید.»

تبعات زندگی گذشته اما کارلیتو را رها نمی‌کنند. او می‌خواهد اما نمی‌تواند آن طور که دوست دارد زندگی کند. زندگی‌اش هنوز هم با خون و خون‌ریزی همراه است ولی حالا اگر کسی را می‌زند یا می‌کشد تنها دفاع است. بی دلیل نیست. چاره‌ای ندارد. ظلم نیست. «من که دنبال این چیزا نیستم. اما این چیزا من رو پیدا می‌کنن. فرار می‌کنم اما دنبالم میان. باید جایی برای پنهان شدن باشه». اما چنین جایی دست کم روی زمین برای کارلیتو وجود ندارد.

 بامرام است. در رفاقت حرف اول را می‌زند. در تمام مدتی که  در زندان به سر می‌برده برای تخفیف جرمش حاضر نشده نامی از کسانی که همکاری با آنها موجبات زندانی شدنش را فراهم آورده است ببرد. قدرشناس است و برای تلافی لطفی که دیوید به او کرده حاضر است جانش را هم به خطر بیندازد. اما ای کاش این پایبندی دو طرفه بود. جز «گیل» هیچ کس کارلیتو را باور ندارد. کارلیتو حالا هرچه خوبی می‌کند در مقابل، خیانت می‌بیند. «آدم وقتی تو زندانه تمام وقتش صرف این فکر می‌شه که اولین نفری که روز آزادیش می‌بینه کیه، و روز دوم، و روز سوم... اما وقتی آزاد می‌شه می‌بینه تمام چهره‌های آشنا عوض شدن. خود آدم هم احتمالا عوض شده. دعا می‌کنی یکی باشه که عوض نشده باشه یکی که هنوز آدم رو می‌شناسه و مثل سابق به آدم نگاه می‌کنه». دعای کارلیتو برآورده شده است. یک نفر وجود دارد. گیل. دختری که وجودش ما را از صفت مهم عاشق پیشگی و وجه غالب عاطفی شخصیت کارلیتو آگاه می‌کند. حوری زیبای بهشتی که پاداش مجاهدت‌های کارلیتو است.

/ 0 نظر / 34 بازدید