نقبی ذهنی به لایه‌های پنهان وجود لوئیس بونوئل‌

«سپس به روی پرده (اکران) و در درون انسان، گذار به شب ناخودآگاه شروع می‌شود؛ تصاویر همچنان که در خواب‌ها توسط تاریک شدن و روشن‌ شدن تدریجی (فیدها) و درهم آمیختگی تدریجی (دیزالو) ظاهر می‌شوند و ناپدید می‌گردند، فضا و زمان قابل انعطاف می‌شوند و بنا به اراده جمع می‌شوند یا بسط پیدا می‌کنند. زمان گاهنامه‌ای و ارزش‌های نسبی تداوم زمانی دیگر با واقعیت نمی‌خوانند، کنش دورانی در چند دقیقه یا چند قرن تحقق می‌یابد، حرکت‌ها تند می‌شود... سینما بهترین وسیله برای بیان ایفای رویاها، عواطف و غریزه است».

جملات بالا از آن لوئیس بونوئل، فیلمساز مشهور اسپانیایی است که جزو پیشگامان عرصه سوررئالیسم در سینما است. او در مدت 50 سال فعالیت هنری، 32 فیلم ساخت و در کشورهای اسپانیا، فرانسه، مکزیک، ایتالیا و امریکا فعالیت کرد و تصاویری را در آثارش عرضه کرد که آمیزه‌ای از خشونت، رادیکالیسم، اعتراض، رویا و... نسبت به جامعه فاسد و ریاکار پیرامونی‌اش بود. نسبت‌های فراوانی را براساس این فیلم‌ها به شخصیت فکری بونوئل داده‌اند و از رئالیسم گرفته تا سوررئالیسم مارکسیستی و شورشی و از معناگرا گرفته تا فرویدیسم، اندیشه‌های او را بررسی کرده‌اند. سبک اساسی بونوئل خلق موقعیت‌هایی بوده است که از زاویه ذهنیت‌گرایی، عمق ناخودآگاه بشر نشانه گرفته شود. بونوئل در جایی ابراز داشته است: «به چالش کشیدن خوش‌بینی حاکم بر جهان بورژوازی و سوق دادن مخاطب برای تردید در برتری‌های طبقاتی، از تلاش‌های من است».

بونوئل در 22 فوریه سال 1900 در شهر کوچکی در اسپانیا به نام کالاندا متولد شد. او فرزند یک مزرعه‌دار ثروتمند بود و از همین رو در خانواده‌ای میانه‌رو و نیمه‌روشنفکر پرورش یافت و تحت تعالیم دینی ژوزئیت‌ها (شاخه‌ای از مذهب کاتولیک) قرار گرفت. از همین رو بسیاری از تحلیلگرهای آثار او، درونمایه فیلم‌هایش را منسوب به همین دوران کودکی می‌دانند. کرین جیمز در مقاله‌ای در نشریه نیویورک‌تایمز که به بررسی بازتاب خاطرات کودکی فیلمسازان بزرگ اختصاص دارد در این خصوص اشاره می‌کند به خاطراتی که بونوئل درباره تشریفات وابسته به آیین کاتولیک در دوران طفولیت داشته است و ابراز می‌دارد: «برای بونوئل، فیلم سینمایی «مزاحمی دراماتیک بود در جهان قرون وسطایی‌مان»، ولی او خیلی زود احساسش را از آیین‌ها و نمادها با سگ‌ اندلسی به جریانی رویاگونه از تصاویر سوق می‌دهد.» بونوئل خود مدعی بود که دو احساس از کودکی با او همراه بوده‌اند: یکی اروتیسم بی‌پرده که در لایه‌های زیرین پنهان بوده‌اند و دیگری هوشیاری دائمی درباره مرگ و پایان زندگی.

بونوئل نوجوان علاقه زیادی داشت که به پاریس عزیمت کند و در رشته موسیقی به تحصیل بپردازد، اما والدینش او را به مادرید فرستادند تا کشاورزی بخواند. با این حال بونوئل، علائق هنری خویش را دنبال کرد و حتی در دانشکده یک کلوب سینمایی به راه انداخت و با افرادی مانند سالوادور دالی و فدریکو گارسیا لورکا دوستی صمیمانه‌ای برقرار ساخت و همین‌‌ها،‌ مقدمه‌ای شد برای هویت‌یابی زمینه‌های‌ سوررئالیسم در آثار او. زمانی که 25 سال بیش نداشت راهی فرانسه شد و در رشته سینما به تحصیل پرداخت و همزمان دستیاری فیلمساز نوپرداز فرانسوی، ژان اپستاین، را عهده‌دار شد. به موازات این امور، تجربیاتش را از آموزه‌های تئوریک و عملی در دانشگاه و سرصحنه فیلم، طی مقالاتی در نشریات معتبر آن زمان درج می‌کرد. در سن 29 سالگی، رسما به سوررئالیست‌های فرانسه پیوست و همراه با سالوادور دالی یک فیلمنامه کوتاه سوررئالیستی نوشت که در مدت 2 هفته با دستیاری دالی فیلمبرداری شد.

این فیلم 24 دقیقه‌ای سگ اندلسی نام داشت که جزو مطرح‌ترین آثار سینمایی جهان است و بسیاری آن را بیانیه تصویری مکتب سوررئالیسم می‌‌انگارند. این فیلم دارای منطق روایی متعارف نبود و بر خلاف آغازش که با عبارت «روزی روزگاری...» شکل می‌گیرد، هیچ قصه‌ای برای تعریف کردن ندارد و همه عناصر در فراگردی به ظاهر متشتت جریان دارد،‌ اما در واقع انسجام منطقی آن در بهره‌گیری از جانشینی نشانه‌های سبکی پدیدار می‌شود. این فیلم به مثابه یک جور عصیان بود علیه منطق نظم‌دهنده آرمان‌های جامعه، صحنه‌های فیلم برحسب فرهنگ سوررئالیستی البته واجد معانی هستند. مثلا در صحنه آغازین فیلم که مردی با تیغ چشم‌زنی را می‌شکافد، قرار است تیغ و چشم نمادهایی از تذکیر و تانیث باشند و به این ترتیب از همان ابتدا تصور مخاطب از نظم دنیای معاصر فرو می‌پاشد.

منطق درونی این فیلم ناشی از ذهن خلاقه بونوئل است که مربوط می‌شود به بهره‌گیری رها و آزاد از آدم‌‌ها و مکان‌ها و موقعیت‌‌ها و همه اینها از عکس‌العمل‌های ضمیر ناخودآگاهی سرچشمه می‌گیرد که بر جامعه بورژوآیی دهه 20 اروپا حکمرانی می‌کرد. بونوئل با این فیلم دنیای ذهنیت‌گرای ناخودآگاه را به عنوان زبانی ارتباطی برای توصیف افکار خودآگاهانه به کار گرفته است. این ایده اگر چه نه به شکل رادیکالی حاکم بر فیلم سگ اندلسی، بلکه به شکل متعارف‌تر و عامه فهم‌تر در آثار جدی این فیلمساز پی‌گرفته شد.

بونوئل در سال 1930 دومین فیلم مهم سوررئالیستی خویش با عنوان عصر طلایی را کارگردانی کرد که فیلمنامه آن نیز حاصل همکاری وی با سالوادور دالی بود. بسیاری از صاحب‌نظران، بونوئل را یک هیچکاک سوررئالیست می‌نامند و البته این لقب نه صرفا بر حسب پاره‌ای از همکاری‌ها و دوستی‌های بین این دو فیلمساز بزرگ، بلکه بر مبنای ایده‌‌های جاری در ترکیب درام داستان فیلم‌ها با دغدغه‌های پنهان هویتی و جنسیتی جاری در رویاها و کابوس‌های بشری بود. بونوئل با استفاده از مکتب سوررئالیسم، تلاش می‌کرد روی احساسات از مجرای ذهنی و حرکت به سوی ناخودآگاه آدمی تاثیر بگذارد و بااستفاده از جریان سیال ذهن، جهان واقعیت را به چالش فراخواند. مشخصه‌های سوررئالیستی آثار بونوئل ترکیبی از صحنه‌های نامعمول و غیرعادی، مونتاژ مبتنی بر شکستن منطق روایی و نیز استفاده خلاقانه از صدا است که مجموعا قالبی رویایی را تداعی می‌کند.

بونوئل پس از عصر طلایی، زمین بی‌حاصل را ساخت که مستندی راجع به زندگی اهالی فقیرترین بخش خاک اسپانیا در دهه 30 بود. این فیلم، مخالفان بونوئل را که دو فیلم نخستش را حاصل ذهنیتی بیمار نامیده بودند غافلگیر کرد و در واقع وحشتناک‌ترین کابوس ذهنی ممکن، در این اثر 27 دقیقه‌ای، تجلی عینی خویش را در عالم واقع پیدا کرده بود. بین سال‌های 1933، تا 1935 ، بونوئل فیلم‌های امریکایی را برای کمپانی‌های پارامونت و برادران وارنر که در پاریس و اسپانیا به نمایش گذاشته می‌شد دوبله می‌کرد و پس از آن اقدام به ساخت چند مستند‌ سیاسی کرد.

به‌هنگام جنگ‌های داخلی اسپانیا در سال 1938 به عنوان مشاور تکنیکی به هالیوود رفت و در کمپانی متروکلدین مایر شروع به کار کرد، اما پس از مدتی از کار کناره گرفت و زندگی فقیرانه‌ای را در نیویورک ادامه داد و مشاغل متعددی را در ارتباط با هنر و سینما طی کرد. فعالیت جدی وی از سال 1947 تجدید حیات یافت، زمانی که امریکا را به قصد مکزیک ترک کرد. فراموش شدگان، سوزانا، باغ مرگ، نازارین، ویریدیانا، خاطرات یک مستخدمه، سیمون صحرا، زیبای روز، راه شیری، تریشانا، جذابیت پنهان بورژوازی، شبح آزادی، میل مبهم هوس و ... از جمله آثار مهم وی به شمار می‌آیند.

او در این آثار با تمرکز بر مفاهیمی از قبیل تعارض تمنیات جسمانی و محدودیت‌های آیینی و عرفی که بازتاب‌شان از واقعیت به‌سوی رویا و ذهنیت حرکت می‌کرد، ساختار سنتی اخلاق را به میدان تردید و چالش فرا می‌خواند و به شمایلی کژتابانه از طبیعت و نهاد بشری در برخورد با موقعیت‌های مختلف اقتصادی، خانوادگی، مذهبی، عاطفی و ... ترسیم می‌کرد، بونوئل حتی در واپسین ماه‌های عمر خویش نیز دست از تمایل به فیلمسازی نکشید ودر 83 سالگی، با این که از کار افتاده می‌نمود و با صندلی چرخدار قادر به حرکت بود، می‌خواست با اقتباس از رمان مشهور کابریل کاسیا مارکز، صد سال تنهایی، فیلمی جدید بسازد. مارکز که تا پیش از آن در مقابل تقاضاهای فراوان برای برگردان این رمان به زبان سینما مقاومت کرده بود، نتوانست در برابر بونوئل سرسختی به خرج دهد و صد سال تنهایی را به او سپرد، اما خود بونوئل در مقابل مرگ نتوانست مقاومت کند و پرونده سینمایی صد سال تنهایی با مرگ او معلق باقی ماند.

بونوئل یک سال ‌قبل از مرگش، در سال 1983 کتابی را با نام آخرین نفسم نوشت که به نوعی شرح احوال و علائق او به حساب می‌آید و در نگارش آن از همکاری فیلمنامه نویس مهم‌ترین آثارش، ژان کلورکریر(که اخیرا چند بار به ایران سفر کرده است و نشست‌هایی نیز راجع به اسلوب فیلمنامه نویسی برگزار کرده است) بهره گرفت. در این کتاب می‌‌توان عباراتی خواندنی را درباره سینما، زندگی، اخلاق، ادبیات، سیاست، روان‌شناسی و ... از بونوئل ملاحظه کرد که در شناخت بیش‌تر درونمایه آثارش نیز کمک می‌کند، اکنون با این که یک ربع قرن از مرگ بونوئل می‌گذرد، جهان سینما هنوز نتوانسته است فیلمسازی را به قدرت و قوت بیان سوررئالیستی وی در ترجمان  صریح و بی‌پرده و در عین حال هنرمندانه تمایلات و دغدغه‌های پنهان انسانی به خود ببیند.

/ 0 نظر / 23 بازدید