شروع موفق با اقتباس شاهین مالت

پسر والتر هیوستن بازیگر سینما در سال 1907 در نوادا از ایالت میسوری به دنیا آمد. پس از جدایی والدینش کودکی را در رفت و آمد دائم بین آن دو گذراند و در جوانی شغل‌های مختلفی مثل مشت‌زنی و روزنامه‌نگاری را آزموده و دوره کوتاهی را هم در سواره نظام مکزیک گذراند تا این که در سال 1937 شغل کم و بیش ثابتی به عنوان فیلمنامه‌نویس در کمپانی برادران وارنر دست و پا کرد و نامش در عنوان بندی فیلم‌هایی چون: جزبل (1937)، خوآرز (1939)، گروهبان یورک (1941) و سی‌یرای مرتفع (1941) ثبت شد.

 هر چند همیشه سودای کارگردانی در سر داشت و استودیویی که از کار او راضی بود حاضر شد تا با یک فیلم کوچک فرصت خودنمایی به او بدهد. این فیلم کوچک بعدها تبدیل به یکی از بهترین آثار کارنامه هیوستن و از نمونه‌های مثال زدنی ژانر نوآر شد. هر چند شروع رسمی ژانر نوآر را با ساخته شدن غرامت مضاعف
(بیلی وایلدر ‌ 1944) همزمان دانسته‌اند، اما برخی از منتقدان ریشه‌های این ژانر را به فیلم‌های خشونت‌آمیزی چون سی‌ی‌رای مرتفع (1941) و شاهین مالت دانسته‌اند و این پربیراه هم نیست.

همه مولفه‌های این ژانر همچون سیاهی و تلخ‌اندیشی، مردمانی مطلقا فاسد و اصلاح‌ناپذیر، روحیه بدبینانه پس از جنگ، تلفیق مکان‌های واقعی با لوکیشن‌های استودیویی و خلاصه همه آن مشخصه‌هایی که در منابع این ژانر یعنی رمان‌های کارآگاهی «سری سیاه» که در آن زمان در فرانسه رایج بود و خود تحت تاثیر ترجمه‌هایی بودند که از نویسندگان داستان‌های جنایی آمریکایی و اعضای مکتب «هاردبویلد» فرانسه رفته بودند (مثل دشیل همت، ریموند چندلر، هوراس مک کوی، مپکی اسپیلین و...) در شاهین مالت قابل مشاهده و ردیابی است. شاهین مالت بخش عمده‌ای از موفقیتش را مدیون کار نابغه ادبیات سیاه دهه‌های 1940 و 1950 یعنی دشیل همت بود و هیوستن با اقتباس از رمان شاهین مالت این نویسنده، اغلب عناصر داستان‌های چندلر مانند کارآگاه تلخ و نفوذناپذیر، زن مرموز و فتنه‌گر ، فساد در روابط انسانی و... را در خود جای داد. همفری بوگارت هم با بازی در نقش کارآگاه سام اسپید تبدیل به یکی از شمایل‌های تاریخ سینما شد و جایگاه خود را بیش از پیش تثبیت کرد. شاهین مالت که حالا تبدیل به یکی از کلاسیک‌های تاریخ سینما شده، در ضمن بیانگر علاقه کارگردان به شخصیت‌های گرفتار در موقعیت‌های بحرانی است که بعدها در آثار دیگر او به شکل‌های مختلف تکرار شد. هیوستن در 1942 3 مستند کارگردانی کرد که در دوران اوج جنگ جهانی دوم عاری از لحن تبلیغاتی و به دور از شعارهای میهن‌پرستانه بودند: گزارش از آلئوتیانز (1943)، نبرد سن‌پیترو (1944) و بگذار روشن باشد (1945) مجموعه این آثار بودند که درباره سربازان معلول و تاثیرات روانی جنگ ساخته شده بودند.

این آثار وزارت جنگ آمریکا را تا حدی وحشتزده کردند که تا 35 سال در توقیف به سر بردند. نخستین فیلم هیوستن پس از پایان جنگ و دومین اثر او پس از شاهین مالت، گنج‌های سیم رامادره (1948) بود که مضمون مورد علاقه او را در مشخص‌ترین شکل به نمایش می‌گذاشت؛ جستجویی بیمارگونه که به فاجعه می‌انجامد.

گنج‌های سیه رامادره داستان 3 جوینده طلا را روایت می‌کند که راهی کوه‌های سیه‌ رامادره مکزیک می‌شوند و پس از گذر از موانع طبیعی و خطر راهزنان و به دست آوردن طلا، حرص و تفرقه ثروت‌شان را بر باد می‌دهد. هر چند در پایان یکی از آنها به آمریکا باز می‌گردد تا زندگی جدیدی را آغاز کند. فیلم درونمایه اخلاقی را که بعدها در فیلم‌های بعدی هیوستن تکرار می‌شود، در روشن‌ترین و سرراست‌ترین شکل ممکن به نمایش می‌گذارد. پوچی و بیهودگی آرمان‌های مادی، مضمون اصلی فیلم است و در این مسیر همفری بوگارت یکی از متفاوت‌ترین بازی‌هایش را به نمایش می‌گذارد. مسیری که او را از حرص و آز به جنون می‌رساند توسط بوگارت به خوبی ترسیم شده و تیم هولت و والت هیوستن (پدر کارگردان) نیز بازی‌های خوبی به نمایش گذاشته‌اند. فیلم به لحاظ بصری یکی از زنده‌ترین و دلپسند‌ترین آثار هیوستن است و در تک‌تک نماهای آن تازگی، سبکی، انرژی و آزادی موج می‌زند. در مقابل فیلم کی‌لارگو که هیوستن آن را در همین سال ساخت، اثری مه ‌گرفته و خفه بود که تا حدی از ساختگی و تصنعی بودن منبع اقتباس‌اش (که درامی منظوم از ماکسون اندرسن بود) لطمه دید، اما همچنان یکی از بهترین آثار هیوستن و بهترین‌های تاریخ سینما در نمایش روابط آدم‌ها در شرایط بحرانی بود که زیبایی‌اش با بازی‌های دیدنی همفری بوگارت، لورن باکال و ادوارد جی رابینسون تکمیل شد.

همچنین باید به فیلمبرداری قابل توجه فیلم هم اشاره کرد که در آن دوربین لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد و پیوسته در حال گردش به دور سوژه‌هایش است. هیوستن با فیلم‌ بعدی خود جنگل آسفالت (1950) الگویی را برای تمام فیلم‌های بعد از خود درباره سرقت بنا نهاد. او که در اینجا جنایت را شغلی همچون شغل‌های دیگر معرفی می‌کند، گنگسترهای خرده پا و محکوم به شکست خود را با نوعی همدلی بی‌طرفانه می‌نگرد. تقدیرگرایی و ناامیدی حاکم برفضای فیلم بی‌نظیر است و بازی‌ها همه در حد کمال‌ هستند. استرلینگ هیدن، لوییس کلهرن، سام جانی و... شاید بهترین بازی‌هایشان را در این فیلم ارائه داده‌اند و فیلمبرداری و موسیقی فیلم در آفریدن فضای خفقان‌آور فیلم سهم عمده‌ای دارند. این شاید بهترین فیلم هیوستن، فیلم محبوب ژان پی‌یر ملویل بود که خود از معتبرترین کارگردان‌های ژانر گنگستری در فرانسه محسوب می‌شد. در 1951 هیوستن فیلمی ساخت درباره جنگ‌های داخلی آمریکا به نام نشان سرخ شجاعت که به خاطر فیلمبرداری خیره‌کننده هارولد راسن و صحنه‌های درخشان جنگی و نقش برجسته کارگردان در خلق این صحنه‌ها و همچنین بازی خوب ادی مورفی (که خود از پرافتخارترین قهرمانان جنگ جهانی دوم به شمار می‌آمد)‌، جزو آثار خوب هیوستن قلمداد شد. سال بعد، هیوستن یکی از عمیق‌ترین و جدی‌ترین آثار خود را ارائه داد: قایق افریکن کوئین، که در آن سویه مهربان بدبینی همیشگی فیلمساز رخ می‌نماید. چون در اینجا زیاده‌طلبان برای یک‌بار هم که شده در جستجویشان پیروز می‌شوند. فیلم تنها با دو شخصیت اصلی (همفری بوگارت و کاترین هپبرن پا به سن گذاشته)‌ که در اغلب لحظات فیلم در یک قایق با هستند روایت می‌شود و فیلم با تصویر کردن رابطه‌ای که بین این دو شکل می‌گیرد، جذابیتی به وجود می‌آورد که تا انتها تماشاگر را با خود همراه می‌کند. بوگارت و هپبرن واقعا می‌درخشند و اصلا ایده قرار دادن بوگارت در برابر کاترین هپبرن، به خودی خود ایده فوق‌العاده‌ای است. از این فیلم به بعد بود که دوره شاهکارهای پی در پی هیوستن به پایان آمد و مسیر کاری او با افت و خیزهایی همراه شد. اثر سرگذشت‌نامه‌ای او درباره نقاش نامدار فرانسوی تولوز لوترک به نام مولن‌روژ (1953)‌ به واقعیت‌های زندگی نقاش وفادار نیست و حاصل عشق او به هنرهای تجسمی در این جا نمود قابل قبول نیافته است. همچنان که پروژه بلندپروازانه او برای به تصویر کشیدن رمان پرآوازه هرمن ملویل، موبی دیک، با شکست روبه‌رو می‌شود. هر چند هیوستن در موبی دیک تلاش فراوانی برای وفادار ماندن به شاهکار ملویل به خرج می‌دهد، اما مشکل اینجاست که او شاهکاری را انتخاب کرده که اصولا تصویر ناشدنی است. البته این را هم نباید فراموش کرد که فیلم در مقایسه با رمان است که اثری ضعیف به نظر می‌رسد وگرنه به خودی خود و فارغ از توجه به منبع اقتباس، اثری خوب و قابل قبول است و به عنوان یک فیلم دریایی فاکتورهای جذابی ارائه می‌دهد. مثل صحنه‌های نبرد با نهنگ، بازی‌های خوب گریگوری پک و اورسن ولز، فیلمبرداری آزوالد موریس و...‌ در عین حال فیلم اقتباس موفق‌‌تری است از اقتباس لوید بیکن که در سال 1930 به نمایش درآمد. ریشه‌های آسمان (1958)‌ اثر ناموفق دیگری بود که داستان مردی را روایت می‌کند که تنها هدفش حفظ بقای فیل‌های آفریقایی از گزند بومیان گرسنه و تاجران عاج است. فیلم به خاطر لوکیشن‌های نامناسب و بخصوص شرایط دشوار تولید (مثل گرمای شدید و نبود امکانات بهداشتی و ابتلای تقریبا همه عوامل فیلم به بیماری مالاریا و...) آن چیزی از آب در نیامد که مدنظر کارگردان بود.

اما از دهه 1960 اوضاع کمی بهتر شد. در اولین سال این دهه هیوستن اولین فیلم وسترن خود به نام نابخشوده را ساخت که از آثار دیدنی ژانر محسوب می‌شود و برت لنکستر و ادری هپبرن در آن می‌درخشند. البته خود هیوستن علاقه‌ای به این فیلم نداشت. چون در نظر داشت فیلمی درباره نژادپرستی بسازد در حالی که تهیه‌کنندگان بیشتر به دنبال اکشن بودند. شاید این نارضایتی دلایل فرامتنی هم داشته باشد که مربوط به مشکلات پشت صحنه فیلم بودند. از جمله این که هپبرن که اعلام نکرده بود باردار است از اسب افتاد و بچه‌اش سقط شد، قایق یکی از بازیگرهای فیلم واژگون شد،‌ 3 نفر از تکنسین‌های فیلم بر اثر سقوط هواپیما کشته شدند و... اما با همه این اوصاف، نابخشوده یکی از فیلم‌های دیدنی این فیلمساز است. سال بعد هیوستن وسترن دیگری ساخت به نام ناجورها (1961)‌ که مرثیه‌ای است برغرب وحشی و تلفیق پیچیده‌ای از کشمکش‌های درونی. هر چند فیلم به اندازه نابخشوده، قرص و محکم نیست و ساختار دراماتیک و ریتم فیلم دارای اشکالات عمده‌ای‌ هستند  اما به لطف بازی خوب کلارک گیبل که واقعا فراتر از حد انتظار در این فیلم ظاهر شد، فیلمی دیدنی و قابل تحمل است. این آخرین حضور کلارک گیبل جلوی دوربین بود و همچنین آخرین نقش‌آفرینی مرلین مونرو. می‌توان دلیل بازی نه چندان منسجم مونرو را براحتی حدس زد و بحران‌های زندگی واقعی‌اش را که به خودکشی او پس از این آخرین فیلمش ختم شد، در این قضیه موثر دانست.

یکی از کارگردان‌های فیلم پنج کارگردانه کازینو رویال (1967)‌ هیوستن بود که مصداق کامل و بارز ضرب‌المثل آشپز که دو تا شد... است. فیلمی است کاملا بی‌سر و ته و آشفته که معلوم نیست اصلا چه چیزی را تعریف می‌کند و داستانش چیست. از این دوره بود که شهرت هیوستن در نزد منتقدان کاهش یافت و مثلا اندرو ساریس از او به خاطر «ابتذال و میان‌مایگی» و «تکنیک مبهم» و... انتقاد کرد. فیلم بعدی او نامه کرملین (1973)‌ صحه‌ای بود بر این عقیده ساریس که اثری کاملا خسته‌کننده بود که معلوم نیست هجو داستان‌های جاسوسی است یا اثری است جدی؛ وسترن زندگی و روزگار قاضی روی‌بین (1972)‌ با بازی پل نیومن و ژاکلین بیسه نیز جزو آثار میان‌مایه هیوستن محسوب می‌شوند، اما هیوستن با ساختن شهر فربه در همین سال که کاوشی است در زندگی بوکسورهای خرده‌پا و به بن‌بست رسیده، شرایط را به نفع خودش تغییر داد.

این فیلم یکی از بهترین آثار هیوستن است که با نوعی همدلی موجز و تسلطی بی‌چون و چرا در احوالات کسانی که باخته‌اند، اما خود نمی‌دانند، ساخته شده است. فیلم بعدی هیوستن مامور مکینتاش (1973)‌ با بازی پل نیومن اثری است جاسوسی و موفق و مردی که می‌خواست سلطان باشد (1975)‌ شاهکاری بود بی‌نقص درباره اوهام ماجراجویی و حکومت.

هیوستین در سال 1987 آخرین فیلمش مردگان را ساخت که وداعی بود باشکوه و غمبار. مردگان یکی از کامل‌ترین اقتباس‌ها در میان اقتباس‌های متعدد هیوستن است و در عین حال مواجهه‌ای است موفق با داستان عالی جیمز جویس (که سبک ادبی مبتنی بر تداعی ذهنی جویس را در سینما قابل بازآفرینی نمی‌دانند)‌. مردگان برخوردی عاشقانه و سرخوش و آمیخته با حسرتی خاموش با داستان کوتاه جویس دارد. فیلم وداعی است دردناک که سرشار از زیبایی و البته ناپایداری زندگی است. هیوستن در همین سال درگذشت و در مجموعه آثار او آنقدر فیلم خوب و جذاب وجود دارد که بتوان او را جزو کارگردان‌های درجه یک سینمای کلاسیک آمریکا دانست. هرچند هیوستن فیلمسازی است که هیچ گاه جایگاهی را که مستحق‌اش بود به دست نیاورد.

/ 0 نظر / 20 بازدید