درباره «دژاوو» (آشناپنداری) اثر تونی اسکات‌

تونی اسکات؛ سینمای تجاری‌
و محدودیت کارگردان‌
تونی اسکات برادر ریدلی اسکات از آن دسته کارگردانانی است که تاکنون توانایی خود را در ساخت فیلم‌های تجاری به اثبات رسانده است. فیلم‌های بسیار جذاب و مفرحی با قصه‌های پر پیچ و خم و نوآورانه که نه ادعای روشنفکری دارند و نه اغلب کسی در میان فهرست بزرگان سینمای دو دهه اخیر نامی از تونی اسکات بر زبان می‌آورد.

فیلم‌های تونی اسکات و همتایان او در صنعت سینما جای دارند و در میان دیگر آثار تجاری ارزیابی می‌شوند.
اسکات یک چهره باسابقه در این فضاست و هواداران سینما خیلی خوب می‌دانند که کارگردان‌هایی از این دست، برای ساختن فیلم‌هایی که برآیند خواست شخصی‌شان باشد، حتما باید چند فیلم پرفروش در کارنامه‌شان باشد تا کمپانی تهیه‌کننده راضی به چنین ریسکی شود. مثلا نمونه جوان و امروزی تونی اسکات، گور وربینسکی است که مثلا با فیلم‌هایی مثل «حلقه» و «دزدان دریایی کارائیب» برادری‌اش را به این کمپانی‌ها ثابت می‌کند تا آنها فرصت ساختن فیلم‌های مستقلی مثل «هواشناس» را به او بدهند (که این فیلم از تلویزیون ایران هم پخش شد.) شاهکار تونی اسکات در دهه هشتاد فیلم «گرسنه» بود با شرکت سوزان ساراندون که ساختنش در آن زمان یک ریسک بزرگ به حساب می‌آمد. این فیلم با آن مضمون تکان‌دهنده‌اش هنوز هم دیدنی و جذاب است و کسی که تونی اسکات را فقط به عنوان کارگردان فیلم‌های خوش‌ساخت تجاری می‌شناسد، قطعا از دیدن فیلمی مثل «گرسنه» شگفت‌زده خواهد شد. این قضیه را تا حدی می‌توان به ریدلی اسکات هم ربط داد. او نیز در سال‌های نخست فعالیتش با فیلم‌هایی نظیر «بلید رانر»، «افسانه» و «بیگانه» توانست اعتماد تهیه‌کنندگان را به خود جلب کند تا این که سال‌ها پس از تجربه‌اندوزی بتواند فیلم مستقل «کلاهبردارها» را جلوی دوربین ببرد. در میان فیلمسازان امروز سینمای جهان هنوز ردپای فیلمسازانی مثل فورد، هیچکاک و هاکز را می‌توان دنبال کرد که مثل برادران اسکات همه گونه آثاری در کارنامه‌شان دیده می‌شود. اینجا منظور از گونه، ژانر نیست بلکه شیوه‌های گوناگون فیلمسازی زیر نظر کمپانی تهیه‌کننده است. یعنی فیلمسازی طبق شرایط مقرر شده توسط صاحبان کمپانی که در این جا نقش کارگردان بیشتر برجسته می‌شود زیرا در شرایطی بسیار محدود و دست‌وپاگیر مجبور است تاثیر هنرمندانه خود را بر جای بگذارد. وینسنت مینه‌لی کارگردان بزرگ سینما در فیلم برجسته و افشاگرانه «بد و زیبا» با شرکت کرک داگلاس، قصه فیلمسازی را روایت می‌کند که در چنبره مقررات محدودکننده کمپانی باید اثر خود را در سخت‌ترین شرایط بیافریند. بسیاری از منتقدان و کارشناسان سینما با تحلیل این فیلم درخشان، به این نتیجه رسیدند که مینه‌لی پس از تثبیت شدن به عنوان کارگردانی مولف، از تهیه‌کنندگانی که سال‌ها با آنان کار کرده بود با فیلم «بد و زیبا» انتقام گرفت.

نوآوری‌های «دژاوو»
در بطن یک جریان عامه‌پسند

فیلم «دژاوو» را نمی‌توان به‌سادگی تفسیر کرد؛ در عین حال نمی‌توان تفسیرهای شخصی را به تماشاگر عادی‌ای که از دیدن آن لذت می‌برد، تحمیل کرد. در حقیقت «دژاوو» اثری چند پهلوست که طیف‌های گوناگون را به خود می‌کشاند، فیلمی با ابعاد معنایی بسیار که ضمن درگیر کردن تماشاگر جدی و فکور، لحظات بسیار شیرینی برای تماشاگر عادی نیز فراهم می‌آورد. شروع فیلم با یک هیجان غافلگیرکننده است. این انفجار هول‌انگیز با اجرای بی‌نظیر کارگردان از همان ابتدای فیلم تماشاگر را سر جای خودش میخکوب می‌کند. ماجرا از این قرار است که یک کشتی تفریحی با حدود 500 سرنشین ناگهان طی یک عملیات تروریستی منفجر می‌شود. تاثیرگذاری این صحنه برای تماشاگر به شیوه مقدمه‌چینی کارگردان برمی‌گردد که در ابتدا تصویر سرنشینان و شادی آنها را نشان می‌دهد تا ابعاد انسانی این فاجعه را برجسته کند. این همان لحظه‌ای است که تماشاگر مجبور است خودش را جمع‌وجور کند و هوشیار و دقیق به دیدن دقایق بعدی بنشیند. داگ کارلین (دنزل واشنگتن) مسوول پرونده این ماجرا می‌شود. او جسد دختری را می‌یابد که گویی پیش از انفجار کشته شده است. داگ یقین می‌کند که قاتل دختر، همان عامل اصلی انفجار است. کارلین با کمک اف.بی.آی در جریان تکنولوژی پیچیده‌ای می‌شود که حوادث چند روز قبل را روی تصویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد. او با علم به این موضوع، احساس می‌کند که وقتی می‌توان تصاویر گذشته را در حال دید، پس می‌توان با ماشین زمان به گذشته رفت و از وقوع این جنایت جلوگیری کرد. باورش کمی مشکل است اما «دژاوو» فیلمی است که در بطن سینمای تجاری ساخته شده است، با این حال عمیق‌ترین مباحث فلسفی امروز را در معرض دید مخاطب قرار می‌دهد. شکستن زمان ایده مورد علاقه فلاسفه مدرن و پست‌مدرن است و تاثیر این نگره در سینما به ساخت فیلم‌هایی نظیر همین «دژاوو»، «قصه‌های عامه‌پسند»، «ژاکت»، «پیش‌آگاهی» و غیره منجر شده است. ما به طور کلی دو نوع شکست زمان در سینما سراغ داریم؛ ابتدا باید از ترفند فیلمساز در پس و پیش کردن وقایع یک داستان یاد کرد. مثلا جریانی خطی که از الف و ب شروع می‌شود و با دال و ذال ادامه می‌یابد و در «ه» و «ی» به پایان می‌رسد را یک فیلمنامه‌نویس یا کارگردان بدین شکل تغییر می‌دهد که «ه» را می‌برد ابتدا و الف را در وسط می‌آورد و... شاخص‌ترین مدل این جریان فیلمسازی در سال‌های اخیر حاصل همکاری گیرمو آریاگای فیلمنامه‌نویس و الخاندرو گونزالز ایناریتوی کارگردان است با فیلم‌های «عشق سگی»، «21 گرم» و‌«بابل». همچنین فیلم آغازگر «برش‌های کوتاه» اثر رابرت آلتمن و فیلم اسکاری «تصادف». اما نوع دوم شکستن زمان این است که کارگردان در مقام مولف اصلی، منطق زمان را نمی‌پذیرد و ماهیت زمان تقویمی (گذشته، حال و آینده) را زیر سوال می‌برد. این اعتراض به مفهوم زمان به معنای تغییر زمان رویدادها و جابه‌جایی گذشته و حال و آینده نیست، بلکه اعتراض به موضوع گذر زمان به مثابه یک واقعیت است. در «دژاوو» سرانجام داگ کارلین با ماشین زمان به گذشته‌ای نه چندان دور می‌رود؛ به زمانی که هنوز دختر کشته نشده بود و کشتی منفجر نشده بود. او به گذشته پرتاب می‌شود و به این ترتیب با آگاهی از واقعه شومی که در شرف انجام است، سعی می‌کند به هر طریق ممکن مانع شود. یعنی واقعیت موجود (زمان مربوط به پس از انفجار کشتی و مرگ دختر) را نمی‌پذیرد و زمان دیگری را به عنوان واقعیت باور می‌کند. این چنین است که برخلاف فیلم بزرگ و بی‌نظیر «سولاریس» اثر آندره تارکوفسکی، اینجا در پایان فیلم وقتی که داگ کارلین مانع رخداد انفجار می‌شود، تماشاگر سرگردان می‌ماند که ماجرا از چه قرار است؟ سرانجام کشتی منفجر شد یا نه؟ واقعیت اول می‌گوید که منفجر شده و واقعیت دوم می‌گوید که این اتفاق نیفتاده است. در «سولاریس» کریس پس از صعود به فضا و پس از قرار گرفتن در سفینه‌ای که زمان در آن حکمفرما نیست، همسر مرده‌اش را زنده و در همان سن و سال گذشته می‌یابد و پس از بازگشت به زمین دوباره در جریان واقعیت موجود قرار می‌گیرد؛ همان واقعیت ملموس و زمانی که انسان محکوم آن است. فیلم بزرگ دیگر «توت‌فرنگی‌های وحشی» اثر اینگمار برگمان است که استاد دانشگاه که با عروسش در راه است، ناگهان به محله کودکی‌اش می‌رسد و وقتی با همان هیات پیر و سالخورده وارد سرزمین کودکی‌اش می‌شود، هم‌بازیان خود را در قالب همان کودکان می‌بیند و با آنان گفتگو می‌کند. آنچه تارکوفسکی و برگمان در اثرشان بر آن پافشاری دارند، تاکید بر خاطرات و اصالت ذهن و دنیای مستقل مربوط به آن است که ناگهان در تصویری شگفت‌انگیز می‌بینیم که همسر کریس در خاطره او زنده است و پیرمرد فیلم برگمان هنوز همه یادهای کودکی‌اش را حفظ کرده است.

فیلم‌هایی که در این نوشته اشاره شد، از همین «دژاوو» تا «سولاریس» و «توت‌فرنگی‌های وحشی» و «21 گرم» و «ژاکت» همه از تلویزیون ایران در یکی دو سال اخیر پخش شده‌اند و برخی از آنها در موسسات ویدئویی در دسترس هستند. این آثار می‌توانند مقدمه ظهور دوران تازه‌ای در سینما باشند؛ دورانی که همه می‌گویند قصه‌ها به پایان رسیده و زمان آن رسیده که در سینما قصه‌های تازه‌ای ببینیم. «دژاوو» یک قصه تازه و بکر است.

/ 0 نظر / 27 بازدید