نگاهی به فیلم «اسکلیگ»

انسان‌ها معمولا در جریان زندگی روزمره خود بشدت درگیر مظاهر مادی می‌شوند، به‌طوری که فراموش می‌کنند در بطن همین زندگی ساده همیشه اتفاقاتی شگرف در شرف تکوین است. بعضی فیلم‌ها هستند که به مخاطب خود تلنگر می‌زنند تا حداقل برای اندک مدتی از نگاه کسالت‌بار به زندگی رها شود و به آن حوادث شگرف برای مدتی کوتاه هم که شده نظری افکند. به این ترتیب، تماشاگر طی مدت زمانی که در سالن سینماست مجبور می‌شود دنیا را دیگرگونه ببیند. اگر هم آن فیلم اثر شاخصی باشد در ذهن مخاطبش پس از خروج از سالن سینما خواهد ماند، بنابراین دگردیسی در دیدگاه تماشاگر آن فیلم مدت بیشتری دوام خواهد آورد.

فرقی نمی‌کند فیلمی با چنین میزان تأثیرگذاری در چه ژانری ساخته شده باشد. کافی است یک فیلم خوب باشد تا خود به خود این تأثیر به تماشاگر منتقل شود، چون اصلا فیلم‌ها ساخته می‌شوند تا شاخک‌های احساسی تماشاگران خود را نسبت به دنیای اطراف خویش قوی‌تر کنند. اما یک نوع فیلم است که در این میان جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص داده و در ایران به نام فیلم‌های معناگرایانه شهرت یافته‌ است. البته این نامگذاری مخالفت‌های زیادی را برانگیخته است، ولی ما قصد نداریم در اینجا روی نام‌ها و عناوین یا خوب و بد بودن شان بحث کنیم، بلکه می‌خواهیم بگوییم فیلم‌هایی که به امور متافیزیکی انسان‌ها می‌پردازند، یعنی همان آثار معناگرا، اگر خوب ساخته شوند می‌توانند فیلم‌های تأثیرگذاری باشند و بقیه حرف و حدیث‌ها هم در این میان چندان مهم نیستند. یکی از نمونه‌های بسیار خوب در این مورد، فیلم سینمایی «چه زندگی شگفت انگیزی است» ساخته فرانک کاپراست. در این فیلم جوانی با هزار امید و آرزو و رویا تصویر می‌شود که مرتب در زندگی‌اش بدشانسی می‌آورد و به آرزوهایش نمی‌رسد.

ناکامی‌های پیاپی، او را به سوی خودکشی سوق می‌دهد. فرشته‌ای به زمین می‌آید تا او را از این عمل بازدارد. این فرشته برای جوان تصویرسازی می‌کند که اگر او خودکشی کند چه بلاهایی بر سر دنیای پس از او خواهد آمد. به این ترتیب جوان از خودکشی صرف‌نظر می‌کند و بزودی دنیا هم با او مهربان‌تر می‌شود. این پیام انسانی که درست بیان شده بر دل و جان مخاطب می‌نشیند؛ به طوری که هر تماشاگری پس از تماشای این فیلم بی‌تردید احساس بهتری نسبت به خودش و موجودیتش در دنیا خواهد داشت.

فیلم این هفته برنامه سینما 4، با نام «اسکلیگ» هم در گونه معناگرا ساخته شده است. منبع اقتباس این فیلم، رمانی است با همین نام نوشته دیوید الموند. الموند برای نگارش این رمان در سال 1998 مدال کارنگی و جایزه کتاب سال کودکان را دریافت کرده است. همچنین در سال 2007 این کتاب به عنوان یکی از 10 رمان ویژه کودکان در 70 سال اخیر معرفی شده است. کارگردان فیلم تلویزیونی اسکلیگ، آنابل جنکل است. این فیلم محصول سال 2009 انگلستان است و تیم راث، بازیگر یکی از نقش‌های اصلی آن است. این فیلم داستان پسری به نام مایکل را روایت می‌کند که با خانواده‌اش به خانه‌ای جدید نقل مکان می‌کنند. مایکل کشف می‌کند در یک گاراژ دور افتاده در این خانه مردی عجیب و غریب زندگی می‌کند. مردی با بدن و لباس‌هایی کثیف و ژنده که از حشرات تغذیه می‌کند و دوست ندارد هیچ انسانی به او نزدیک شود. اما مایکل بر خلاف خواسته این مرد بیگانه که اسکلیگ نام دارد، خود را به او نزدیک می‌کند و این آغاز دوره‌ای جدید در زندگی مایکل است؛ چراکه او بتدریج با چیزهایی آشنا می‌شود و درکشان می‌کند که در خارج از جریان عادی زندگی روزمره قرار دارند.

اسکلیگ در نگاه اول ممکن است فردی منزجرکننده به نظر برسد. او بسیار بد غذا می‌خورد و رفتارهای ناهنجاری از خود بروز می‌دهد. گفتارش زشت و گاهی سرشار از سرزنش و تحقیر است. او همانند ولگردی است که سال‌ها از اجتماع دور بوده و قواعد زندگی اجتماعی و حشر و نشر با دیگران را نمی‌داند. اما مایکل از همه اینها چشم می‌پوشد. چیزی در این مرد عجیب و غریب او را به سمت خود جلب می‌کند. این موجب می‌شود که مایکل نسبت به اسکلیگ احساس دلسوزانه‌ای داشته و برای زندگی و سرنوشت او نگران باشد. برای همین است که مایکل تلاش می‌کند زندگی بهتری برای اسکلیگ مهیا کند. او به اسکلیگ غذاهای بهتری می‌دهد، از او مراقبت می‌کند و حتی اسکلیگ را وامی دارد که خود را بشوید و تمیز و پاکیزه کند. براثر تلاش‌های مایکل، اسکلیگ از پیله انزوای خود اندکی فاصله می‌گیرد، چون امیدوار می‌شود که حداقل هنوز کودکان خوب و مهربانی در این دنیا وجود دارند که دلشان برای امنیت و آرامش دیگری بتپد. در این هنگام در خانواده مایکل وقایعی رخ می‌دهد که زندگی وی را تلخ می‌کند. نوزاد مادرش زودهنگام به دنیا می‌آید و دچار عارضه‌ای قلبی می‌شود و او را به مرگی دردناک نزدیک می‌کند. مرگ این نوزاد تقریبا برابر خواهد بود با فروپاشی ارکان خانواده مایکل. پس چند زندگی با این حادثه در آستانه سقوط قرار می‌گیرد. مایکل که به توانایی‌های فوق طبیعی اسکلیگ پی‌ برده برای نجات نوزاد به او متوسل می‌شود. اما اسکلیگ همچنان آنقدر به انسان‌ها و دنیایشان بدبین است که نمی‌تواند خواسته مایکل را بپذیرد. اسکلیگ در حال بهبود است. توانایی‌های سابقش در حال برگشت هستند، اما او دوست ندارد آنها را برای انسان‌ها خرج کند، هرچند تجربه شیرین همجواری با چند انسان اصیل و واقعی را بتازگی از سرگذرانده است. با این وجود، اسکلیگ مراتب پاسداشت و قدردانی مهربانی‌های مایکل را در حق خودش به جای می‌آورد. به این صورت که با تکیه برتوانایی‌های فوق طبیعی‌اش، مایکل را در دنیای خود شریک و سهیم می‌کند؛ دنیایی زیبا و پررمز و راز و بسیار متفاوت با جهانی که مایکل اکنون در آن زندگی می‌کند.

از دیگر نکات جالب این فیلم، حضور پیرزنی مرموز در بیمارستان است. این پیرزن که نزدیک مرگش است، به‌گونه‌ای دیگر رفتاری شبیه اسکلیگ دارد. کردار و رفتار پیرزن از جنس گفتار و رفتار انسان‌های عادی نیست و انگار نوعی ارتباط پیچیده متافیزیکی با اسکلیگ دارد. این پیرزن کلیدهایی در مورد شناخت رموز زندگی و مرگ به مایکل می‌دهد که همچون راهنمایی برای مایکل عمل می‌کند.

تماشای فیلم اسکلیگ می‌تواند تجربه دلپذیری باشد، چراکه ما را وارد دنیایی می‌کند که شاید در زندگی عادی و روزمره هیچ‌گاه امکان تجربه‌اش را پیدا نکنیم؛ دنیایی از امکانات ماورائی که به ما می‌تواند یاد دهد همیشه در زندگی امیدی برای ادامه هست.

محمد هاشمی

/ 0 نظر / 14 بازدید