..:: پس از باران ::..

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت...به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

حاج آقا گفت:بتمرگ...!
نویسنده : فریبا پژوه - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

ممنوع الخروجمان کردند! همانطور که گفتم با هماهنگی...به یکی از همسفرهایمان هم در تماس تلفنی گفته بودند:"سفر بخیر.مواظب بچه ها باشید!"

همه چیز هماهنگ بود . از ب بسم الله تا نون پایان! با وزارت ارشاد و با بچه های بالاتر از وزارت ارشاد!

نامه خواستند؛دادیم.اسامی روزنامه نگاران مسافر را دادیم.برنامه سفر هم همینطور!گفتند اینطور باشد گفتیم چشم یا آنطور نباشد باز هم چشم!

گفتند همه چیز مرتب است و ما شدیم مسافر!ساعت ٧ صبح روز چهارشنبه ١۵ اکتبر(یک هفته پیش)پرواز داشتیم به دوبی! تا پس از اسکن چشم توسط اعراب بدوی سابق!مسافر ینگه دنیا شویم تا خود به چشم ببینیم این ابرقدرت واقعی یا پوشالی را!

ساعت ۶.۴۵ است. همه چیز مرتب است.چمدان ها را هم تحویل دادیم.از گیت خروجی رد شدیم. مهر خروج هم در پاسپورت هایمان جا خوش کرد. هنوز جوهر مهر خروج خشک نشده بود که یکی از ماموران فرودگاه پاسپورت هایمان را در هوا از ما گرفت!

طبق معمول آنها مامور بودند و معذور! پرواز با ٣٠ دقیقه تاخیر رفت. چمدان هایمان را هم پس دادند. ماندیم در فرودگاه تا ساعت ٣.٣٠ بعد از ظهر تا شاید مشکل "سوءتفاهم "حل شود...اما نشد!

...

سکوت کردیم.چون هماهنگ بودیم. چون گفته بودند سفر بخیر.چون اعتماد سازی کرده بودیم. چون شفاف عمل کرده بودیم...

اما شروع کردند به احضار تک تک بچه ها. با شماره "پرایویت نامبر"!

همیشه آقایان گفته اند که مسوول صیانت از شهروندان هستند اما  ...

القصه!چهارشنبه نوبت من بود. از آنچه گذشت و آنچه پرس و جو شد نباید و نمی توانم بگویم...اما از حاشیه های شیرینش هم نمی توانم بگذرم.

قرار ما ساعت ٢ بود. وارد اتاق شدم.در را  بستند تا آقایان تشریف بیاورند و من هم راحت باشم.

روی میزی که آنجا یک جمله خطاطی شده بود از امام با این مضمون که:" هیچ رژیمی به اندازه اسلام به حقوق انسانی انسان ها و کرامت انسانی احترام نمی گذارد." و خواندن این جمله یعنی "تطمئن القلوب".

مبل ها خیلی قدیمی و ناراحت بودند اما ۴۵ دقیقه تاخیر آقایان باعث شد که چشمانم کمی گرم شوند.

وقتی تشریف آوردند؛از آنجایی که یک بانو معمولا هنگام ورود آقایان تمام قد بلند نمی شود نیم خیز شدم و سلام و علیکی کردیم.

به من گفتند چرا کارت شناسایی نیاوردم و من هم عرض کردم کسی از من نخواست و به این ترتیب سوالات شروع شد و من خودکار خواستم...

نمی دانم چرا حاج آقا از اینکه خودکار خواستم به یکباره برآشفتند ومرا "بی ادب "خطاب کردند. من فقط با صدای آرام از ایشان خواستم که صدایشان را پایین بیاورند و به خاطر یک خودکار بیک ناقابل سر من داد نکشند که ایشان اینبار "بیشعورم "خواندند.

بی صدا و بدون گفتن جمله ای؛ تنها اتاق را به سمت راهرو ترک کردم که ایشان با یک "بتمرگ" بلند و غرا بدرقه ام کردند.

و بعد تهدید که حکم قضایی شما پیش من است و ... .

گفتم که با متانت و ادب بر خورد کرده ام و از عزیزانی که مسوول صیانت از شهروندان هستند انتظار ادب و متانت دارم و نه بیشتر.

.................

بیشتر نمی نویسم. آن روز تمام شد و این روزها هم تمام می شوند و ما می مانیم و آنچه کردیم و بعد هم همسفر همیشگی مان خروارها خاک است و خاک...

................

من فقط می خواهم بگویم متاسفم. دردمندم.دلم برای ایرانم می سوزد.دلم برای ایرانم می تپد...هر چند حاج آقا مرا متهم کردند به اینکه به فکر کشورم نیستم...و من به یادشان آوردم که اتفاقا من بیش از کسانی  به فکر کشورم هستم که وقتی سرباز چکمه پوش انگلیسی به خاک کشورم تجاوز می کند با او عکس یادگاری می گیرند و می گویند "تنک یو"!

..............

نمی خواهم مثل خیلی ها از سرمایه هایم برای رشد بادکنکی یا معروف شدن و این چیزها استفاده کنم که نیازی به آن ندارم ...اما حال پدرم این روزها خوب نیست. پدرم ۶٨ ماه تمام در جبهه بود.بابا این روزها رو به روی چشمانم ذره ذره آب می شود و من تنها تماشایش می کنم...

حاج آقا گفت ما به خاطر امثال پدر شما باید از چی و چی صیانت کنیم...یادم رفت به حاج آقا بگویم بابای من سالهاست فراموش شده...قریب به ١٠ سال است...دیگر به درد نمی خورد. سرباز جنگ بوده اما حالا بهتر است فراموش شود...

حاج آقا (آقای دکتر)خیلی چیزهای دیگر گفت...مثلا گفت بتمرگ...

در این رابطه:

گفت و گو با رادیو فرانسه:

http://www.rfi.fr/actufa/articles/106/article_4077.asp

دوست خوبم سمیه توحیدلو

http://smto.ir/?p=863


 
comment نظرات ()